خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۱۶۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نخواهم از جمال عالم آشوبت نقاب افتدکه من دیوانه گردم باز و خلقی در عذاب افتد
۲
ز بس لطف و من و اندام زیبایت عجب دارمکه دیبا گر بپوشی، سایهات بر آفتاب افتد
۳
اگر در خواب بینم پیرهن را بر تنت پیچانتنم از رشک آن، بر بستر اندر پیچ و تاب افتد
۴
غنود آن نرگس و شد برطرف غوغا ز هر گوشهز بدمستی که بزم آراید و ناگه به خواب افتد
صفحهٔ ۱ از ۲