خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۲۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کمان ناز به زه نازنین سوار من آمدشکار دوست بت آدمی شکار من آمد
۲
جهان دل و جان میرود به باد که دیگرجهان بهم زده سلطان کامکار من آمد
۳
چو افتاب که از ابر ناگهان بدر آیدسوار رخش برون رانده از غبار من آمد
۴
شد آرمیده سوار سمند و آخر جولانفکنده زلزله در جان بیقرار من آمد
صفحهٔ ۱ از ۲