شعر را زندگی کن
خلوتی با محتشم کاشانی

شمارهٔ ۲۴۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
مهی که شمع رخش نور دیدهٔ من بودز دیده رفت و مرا سوخت این چه رفتن بود
۲
مرا کشنده‌ترین ورطهٔ محل وداعسرشگ رانی آن سر پاکدامن بود
۳
فکند چشم حسودم جدا ز دوست چه دوستیکی که مایهٔ رشگ هزار دشمن بود
۴
کشید روز به شامم چه شام آن که دروستارهٔ سحر روز مرگ روشن بود
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth