خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۲۴۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر شود پامال هجر این تن همان گیرم نبودور رود دل نیز یک دشمن همان گیرم نبود
۲
گر دلم در سینه سوزان نباشد گو مباشاخگری در گوشهٔ گلخن همان گیرم نبود
۳
ز آفتاب هجر مغز استخوانم گو بریزدر چراغ مرده این روغن همان نگیرم نبود
۴
ملک جانی کز خرابیها نمیارزد به هیچگر فراق از من بگیرد من همان گیرم نبود
صفحهٔ ۱ از ۳