خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۲۵۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سیه چشمی که شادم داشت گاهی از نگاه خودفغان کز چشم او آخر فتادم از گناه خود
۲
نمیدانم چرا برداشت از من سایهٔ رحمتسهی سروی که دارد عالمی را رد پناه خود
۳
کشد شمشیر و گوید سر مکش از من معاذاللهگدائی تا چه حد سرکش شود با پادشاه خود
۴
میندیش از جزا هرچند فاشم کشتهای ای مهکه من خود هم اگر باشم نخواهم شد گواه خود
صفحهٔ ۱ از ۲