خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۲۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به مرگ کوه کن کَز وِی المها یاد میآیدهنوز از کوه تا دم میزنی فریاد میآید
۲
همانا در کمال عشق نقصی بود مجنون راکه نامش بر زبانها کمتر از فرهاد میآید
۳
بد من گر به گوشت خوش نمیآید چه سراست اینکه بد گوی من از کوی تو دایم شاد میآید
۴
چه بیداد است این بنشین و رسوائی مکن کز تواگر بیداد میآید ز من هم داد میآید
صفحهٔ ۱ از ۳