خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۳۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رخش شمعی است دود آن کمند عنبر آلودشعجب شمعی که از بالا به پایان میرود دودش
۲
دمی در بزم و صد ره میکشد از بیم و امیدمعتاب عشوه آمیز و خطاب خنده آلودش
۳
میان آب و آتش داردم دیوانه وش طفلیکه در یک لحظه صد ره میشوم مقبول و مردودش
۴
چو گنجشگیست مرغ دل به دست طفل بیباکیکه پیش من عزیزش دارد اما میکشد زودش
صفحهٔ ۱ از ۲