خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۳۳۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز دل دودی بلند آویخته زلف نگونسارشخدا گرداندم یارب، بلاگردان هر تارش
۲
ز هر چشمی به حسرت میگشاید از پی آن گلبهر گامی که بر میدارد از جا، نخل گل بارش
۳
به سر ننهاده کج، تاج سیاه آن تُرک آتش خوکه از آهم به یک سو رفته دود شمع رخسارش
۴
به گلشن حسرت قدش، رود از نخل بر گلشنبه نخل خشک آموزد خرامش سحر رفتارش
صفحهٔ ۱ از ۲