خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۴۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای خدنگ مژهات عقده گشای دل منحل شده از تو به یک چشم زدن مشکل من
۲
خون من ریزد اگر آن گل رعنا بر خاکندمد جز گل یک رنگی او از گل من
۳
شادم از بیکسی خود که اگر کشته شومنکند کس طلب خون من از قاتل من
۴
آن چنان تنگ دلم از غم آن تنگ دهانکه غمش نیز به تنگ آمده است از دل من
صفحهٔ ۱ از ۲