خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۵۳۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یار از جعد سمنسا مشک بر گل ریختهیاسمن را باغبان بر پای سنبل ریخته
۲
از لطافت گشته عنبر بیز و مشک افشان هوایا صبا گرد از خم آن زلف و کاکل ریخته
۳
تاب کاکل داده و افکنده سنبل را به تابچهره از خوی شسته و ابر به رخ گل ریخته
۴
در میان شاهدان گل دگر باد بهارکرده گل ریزی که خون از چشم بلبل ریخته
صفحهٔ ۱ از ۲