خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۵۳۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز چوگان بازی آمد زلف بر رخسار آشفتهاطاقه باد جولان خورده و دستار آشفته
۲
سر زلفش که از آه هواداران کم آشفتیز آهم دوش بود آشفته وبسیار آشفته
۳
دلیری با خیالش دستبازی کرده پنداریکه زلفش را ندیدم هرگز این مقدار آشفته
۴
چنان سربسته حرفی گفته بودم در محرم کشی امشبکه هم یاران پریشانند و هم اغیار آشفته
صفحهٔ ۱ از ۲