خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۵۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از باده عیشم بود مستانه به کف جامیزد ساغر من بر سنگ دیوانه میآشامی
۲
ای هم دم از افسانه یک لحظه به خوابش کنشاید که جهان گیرد یک مرتبه آرامی
۳
با این همه زهد ای بت در عشق تو نزدیکستکز مستی و بدنامی بر خویش نهم نامی
۴
گر کار تو در پرهیز پر پیش نمیآیددر وادی رسوائی من پیش نهم گامی
صفحهٔ ۱ از ۳