خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۴۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجراخاصه که در گشاید و گوید «خواجه اندرآ»
۲
با لب خشک گوید او قصه چشمهی خضربر قد مرد میبُرّد درزیِ عشقِ او قبا
۳
مست شوند چشمها از سکرات چشم اورقصکنان درختها پیش لطافت صبا
۴
بلبل با درخت گل گوید «چیست در دلت؟این دم در میان بنه، نیست کسی، توی و ما»
صفحهٔ ۱ از ۵