خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۵۷۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ورای پردهٔ جانت، دلا خلقان پنهانندز زخم تیغ فردیت، همه جانند و بیجانند
۲
تو از نقصان و از بیشی، نگویی چند اندیشی؟درآ در دین بیخویشی که بس بیخویش خویشانند
۳
چه دریاها که مینوشند، چو دریاها همی جوشنداگر چه خود که خاموشند، دانایَند و میدانند
۴
در آن دریای پر مرجان، یکی قومند همچون جانورای گنبد گردان، بُراقِ جان همی رانند
صفحهٔ ۱ از ۲