خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جان نیاید در نشاط، الا که بر بوی حبیبتا گل رنگین نبالد، خوش ننالد عندلیب
۲
عود خشکم؛ آتش جانسوز میباید، مراتا ز طیب جان، دماغ حاضران گردد، رَطیب
۳
دولت بوسیدن پایش ندارد، هر کسیاین سعادت نیست، الا در سر زلف حبیب
۴
چشم دار آخر دمی، با ما، که بادا گوش دارایزد از چشم بدانت، اول از چشم رقیب
صفحهٔ ۱ از ۲