خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۳۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هرکه از خود خبری دارد، از او بیخبر استعشق جایی نبرد، پی که ز هستی اثر است
۲
مرد هشیار منم، کم خبر از عالم نیستوین کسی داند، کز عالم ما با خبر است
۳
بر سر کوی محبت، نتوان پای نهادکه در آن کوی، هر آنجا که نهی پای، سر است
۴
جان در این منزل خونخوار، ندارد خطریهر که او را غم جان است، به جان در خطر است
صفحهٔ ۱ از ۳