شعر را زندگی کن
خلوتی با سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۶۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا در سرم، ز زلف تو، سودا فتاده استکارم ز دست رفته و در پا، فتاده است
۲
بی‌اتفاق صحبت و بی‌اختیار هجرمشکل حکایتی است که ما را فتاده است
۳
چون شمع، می‌گدازم و روشن نمی‌شودکین خود، چه آتشی است که در ما فتاده است؟
۴
گر افتدت هوس، که بپرسی، دل مرادر زلف خود بجو، که هم آنجا فتاده است
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth