شعر را زندگی کن
خلوتی با سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۶۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا زماه طلعتت، طرف نقاب، افتاده استلرزه از عکس رخت، بر آفتاب، افتاده است
۲
رحمتی فرما، که از باران اشک چشم منمردم بیچاره را، در خانه آب، افتاده است
۳
می‌کشد مسکین دلم، تاب طناب طره‌اتچون کند، در گردن او، این طناب، افتاده است
۴
خیل خونخوار خیال، اطراف چشم من، گرفتآنچنان کز دیده من، راه خواب، افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth