خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۶۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
روزی از رویت، مگر طرف نقاب، افتاده استدر دل خورشید و مه، زان روز تاب، افتاده است
۲
دیده من تا به روی توست، روشن، خانهای استمردم چشم مرا، در خانه آب، افتاده است
۳
بس که بارید از هوا، باران محنت، بر سرمکش به اطراف زجاجی، آفتاب افتاده است
۴
غمزهات دل میبرد، چشم توام، خون میخوردروز و شب آن در شکار، این در شراب، افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۳