شعر را زندگی کن
خلوتی با سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۶۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
خواب مستی کرده چشمت، در خمار افتاده است زلف مشکین تو چون من بی‌قرار افتاده است
۲
چشم بیمار تو را میرم که در هر گوشه‌ای چون من مسکین، بیمارش هزار افتاده است
۳
کارِ کارافتادگان را باز می‌بین، گاه گاه خاصه کار‌افتاده‌ای را کاو ز کار افتاده است
۴
پای را در ره به عزت می‌نه، ای جان عزیز زآنکه سرهای عزیزان بر گذار افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth