خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۸۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب فراق تو را روز وصل، پیدا نیست عجب شبی، که در آن شب، امید فردا نیست
۲
تطاول سر زلف تو و شبان دراز چه داند، آنکه گرفتار بند و سودا نیست
۳
غم ملامت دشمن، ز هر غمی بترست مرا ملامت هجران دوست، پیدا نیست
۴
پدر به دست خودم، توبه میدهد وین کار به دست و پای من رند بی سر و پا نیست
صفحهٔ ۱ از ۳