خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۱۰۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل، در برم گرفت و پی یار من برفت لب بوسه داد و جان و روان از بدن برفت
۲
چون دید دل، که قافله اشک میرود با کاروان روان شد و از چشم من برفت
۳
بلبل شنید ناله من، در فراق یار مستانه، نعرهای زد و از خویشتن برفت
۴
آن کس که باز ماند ز جانان برای جان یوسف گذاشت، در طلب پیرهن برفت
صفحهٔ ۱ از ۳