خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۱۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بر سر کوی غمش، بی سروپا باید رفت گاه با خویش و گه از خویش جدا، باید رفت
۲
تا به مقصود از این جا که تویی، یک قدم است قدمی از پی مقصود، فرا باید رفت
۳
رهبری جو، که درین بادیه هر سوی رهی است مرد سرگشته چه داند که کجا باید رفت
۴
تا نگویی سفر صوب حجازست صواب وقت باشد که تو را راه خطا، باید رفت
صفحهٔ ۱ از ۳