خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۱۰۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باز دل سودای آن زنجیر مو، از سر گرفت آتشم بنشسته بود از شمع رویش، در گرفت
۲
زهد خشک و دامن تر، آتش ما، مینشاند عشقش این بار آتشی در زد، که خشک و تر، گرفت
۳
موکب سلطان حسن او، عنان عشق، تافت سوی دارالملک جان، و آن مملکت، یکسر گرفت
۴
نیم شب سودای حسنش، بر در دل حلقه زد حلقه دیوانگی زد، عقل و راه در گرفت
صفحهٔ ۱ از ۳