خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۱۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سر، در رهش، نهادم و کاری به سر، نرفت با او به هیچ حیله مرا دست، در نرفت
۲
پایم ز دست رفت و نیامد رهم، به سر در راه او برفت سرم، پا اگر نرفت
۳
بیچاره را چو در طلبش، پای، سست گشت برخاست تا به سر، برود هم به سر نرفت
۴
مسکین دلم، به کوی تو رفت و مقیم شد دیگر از آن مقام به جایی دگر نرفت
صفحهٔ ۱ از ۳