خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۱۵۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
اسیر بند گیسویت، کجا در بند جان باشدزهی دیوانه عاقل، که در بندی چنان باشد
۲
به دست باد گفتم جان فرستم باز میگویم:که باد افتان و خیزان است و بار جان گران باشد
۳
کسی بر درگه جانان ره آمد شدن داردکه در گوش افکند حلقه، چو در بر آستان باشد
۴
کسی کو بر سر کویت تواند باختن جان راحرامش باد جان در تن، گرش پروای جان باشد
صفحهٔ ۱ از ۲