شعر را زندگی کن
خلوتی با سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۱۸۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تو را آنی است در خوبی که هرکس آن نمی‌داندخطی گل بر ورق دارد که جز بلبل نمی‌خواند
۲
به رخسار تو می‌گویند: می‌ماند گل سوریبلی می‌ماندش چیزی و بسیاری نمی‌ماند
۳
نمی‌یارد رخت دیدن که چون می‌بیندت چشممز معنی می‌شود قاصر، به صورت باز می‌ماند
۴
شب ما روشن است امشب، بده پروانه تا خادمندارد شمع را برپا، برد جاییش بنشاند
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth