خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۱۸۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زلف و رخسار تو را شام و سحر چون خواند؟هر که یک حرف سیاهی ز سپیدی داند
۲
میکنم ترک هوای سر زلف تو و بازباد میآید و این سلسله میجنباند
۳
اشک من آنچه ز راز دل من میگویدراست میگوید و از دیده سخن میراند
۴
دل به او دادم و او کرد به جانم بیدادهیچکس نیست که داد من از او بستاند
صفحهٔ ۱ از ۲