خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۲۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سر سودای تو هرگز ز سر ما نرودبرود این سر سودایی و سودا نرود
۲
پرتو نور تجلی رخت، ممکن نیستکه اگر کوه ببیند دلش از جا نرود
۳
پای سست است و رهم دور از آن میترسمکه سر من برود در طلب و پا نرود
۴
هر که را گوشه دل خلوت خاص تو بوددلش از گوشه خلوت به تماشا نرود
صفحهٔ ۱ از ۲