خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۲۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بگذار تا ز طرف نقابت شود پدیدحسنی که مه ندارد و رویی که کس ندید
۲
برق جمال خرمن پندار ما بسوختلعلت خیال پرده اسرار ما درید
۳
زلفت مرا ز حلقه زهاد صومعهزنار بسته بر سر کوی مغان کشید
۴
خود را زدند جان و دلم بر محیط عشقبیچاره دل غریو شد و جان به لب رسید
صفحهٔ ۱ از ۲