خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۲۳۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یار میآید و در دیده چنان میآید که پری پیکری از عالم جان میآید
۲
سر سودای تو گنجی است نهان در دل من به زیان میرود آن چون به زبان میآید
۳
من گرفتم که ز عشق تو حکایت نکنم چه کنم کز در و دیوار فغان میآید؟
۴
به جمالت که اگر بی تو نظر بر خورشید میکنم در نظرم تیغ و سنان میآید
صفحهٔ ۱ از ۲