خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۲۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
میبرد سودای چشم مستش از راهم دگراز کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر؟
۲
دیده میبندم ولی از عکس خورشید بلنددر درون میافتد از دیوار کوتاهم دگر
۳
هست در من آتشی سوزان، نمیدانم که چیست؟این قدر دانم که همچون شمع میکاهم دگر
۴
هر شبی گویم که فردا ترک این سودا کنمتازه میگردد هوای هر سحرگاهم دگر
صفحهٔ ۱ از ۳