خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۲۸۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من حیران نه آن صیدم که از قید تو بگریزم به کوشش میکشم خود را که بر فتراکت آویزم
۲
مرا هر زخم شمشیرت، نشان دولتی باشد ندانم عاقبت بر سر چه آرد دولت تیزم؟
۳
پس از من بر سر خاکم، اگر روزی گذار افتد بیابی در هوایت من چو گرد از خاک برخیزم
۴
چنان بر صورت شیرین من بیچاره مفتونم که در خاطر نمیگنجد خیال ملک پرویزم
صفحهٔ ۱ از ۳