شعر را زندگی کن
خلوتی با سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۲۸۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
کمترین صید سر زلف کمند تو منم چون تو ای دوست به هیچم نگرفتی چه کنم؟
۲
در درونم به جز از دوست دگر چیزی نیست یوسفم اوست من آلوده به خون پیرهنم
۳
درگذشت از سر من آب ولی گر دهدم آشنایی مددی دستی و پایی بزنم
۴
جان چه دارد که نثار ره جانان سازم؟یا که سر چیست که در پای عزیزش فکنم؟
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth