خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۲۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بر افشان آستین تا من ز خود دامن برافشانم برافکن پرده تا پیدا شود احوال پنهانم
۲
بسان ذره میرقصند دلها در هوا امشب خرامان گرد و در چرخ آی ای جان ماه تابانم
۳
بزن راهی سبک مطرب ز راه لطف بنوازم بده رطل گران ساقی ز دست خویش بستانم
۴
گر امشب صبحدم سردی کند در مجلس گرمم به آه سینه برخیزم چراغ صبح بنشانم
صفحهٔ ۱ از ۳