خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۲۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به درد دل گرفتارم دوای دل نمیدانم دوای درد دل کاری است بس مشکل نمیدانم
۲
به چشم خویش میبینم که خواهد ریخت خون دل ندانم چون کنم با دل من بیدل نمیدانم
۳
بیابان است و شب تاریک و با من بخت من همره ولی بخت است خواب آلود و من منزل نمیدانم
۴
چه گویم ای که میپرسی ز حال روزگار من که ماضی رفت و حال این است و مستقبل نمیدانم
صفحهٔ ۱ از ۲