شعر را زندگی کن
خلوتی با سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۲۹۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
از سر کوی تو ما بی سر و سامان رفتیم تشنه و مرده ز سرچشمه حیوان رفتیم
۲
ما چو یعقوب به مصر، از پی دیدار عزیز آمدیم اینک و با کلبه احزان رفتیم
۳
چند گویند رقیبان به غریبان فقیر که گدایان بروید از در ما، هان رفتیم
۴
سالها ما به امید نظری سرگردان بر سر کوی تو گشتیم و به پایان رفتیم
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth