خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۳۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خجالت دارم از کویت، ز بس درد سر آوردن به پیشانی و روی سخت خاک پایت آزردن
۲
چو مجمر گر برآرم زین درون آتشین دودیز روی مرحمت باید، بر آن دامن بگستردن
۳
ندارم تاب سودای کمند زلف مه رویان ولی اکنون چه تدبیرست چون افتاده در گردن
۴
اگر کامم نمیبخشی، ز لب باری، دمی می ده که از آب حیاتت من هوس دارم دمی خوردن
صفحهٔ ۱ از ۲