خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۳۲۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای غبار خاک پایت توتیای چشم منکمترین گردی ز کویت خونبهای چشم من
۲
چشم من جز دیدن رویت ندارد هیچ رایراستی را روشن و خوبست رای چشم من
۳
مردم چشمی و بی مردم ندارد خانه نورمردمی فرمای و روشن کن سرای چشم من
۴
من ز چشم خود ملولم کاشکی برخاستیاز درت گردی و بنشستی بجای چشم من
صفحهٔ ۱ از ۳