خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۱۳۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانکشب آمد چون مه تابان شه خون خوار پنهانک
۲
دهان بر مینهاد او دست یعنی دم مزن خامشو میفرمود چشم او درآ در کار پنهانک
۳
چو کرد آن لطف او مستم در گلزار بشکستمهمیدزدیدم آن گلها از آن گلزار پنهانک
۴
بدو گفتم که ای دلبر چه مکرانگیز و عیاریبرانگیزان یکی مکری خوش ای عیار پنهانک
صفحهٔ ۱ از ۳