خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۱۴۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدمدیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم
۲
برف بدم گداختم تا که مرا زمین بخوردتا همه دود دل شدم تا سوی آسمان شدم
۳
نیستم از روانها بر حذرم ز جانهاجان نکند حذر ز جان چیست حذر چو جان شدم
۴
آنک کسی گمان نبرد رفت گمان من بدوتا که چنین به عاقبت بر سر آن گمان شدم
صفحهٔ ۱ از ۲