خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۱۴۱۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تُرُش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدهستمز افسونهاش مجنونم ز افسانهاش سرمستم
۲
بتان بس دیدهام جانا ولیکن نی چنین زیباتوی پیوندم و خویشم کنون در خویش درجستم
۳
همه شب از پریشانی چنان بودم که می دانیولیک این دم ز حیرانی کریما از دگر دستم
۴
از این حالت که دل دارد بگیر و برجهان او راکه من خاکی ز سعی تو ز روی خاک برجستم
صفحهٔ ۱ از ۱