خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۱۴۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتمتو قصه خود می گو من قصه خود گفتم
۲
بس کردم از دستان زیرا مثل مستاناز خواب به هر سویی می خنبم و می افتم
۳
من تشنه آن یارم گر خفته و بیدارمبا نقش خیال او همراهم و هم جفتم
۴
چون صورت آیینه من تابع آن رویمزان رو صفت او را بنمودم و بنهفتم
صفحهٔ ۱ از ۲