خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۱۵۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستمبس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم
۲
چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بندچون مرا گویی که دربند جدایی نیستم
۳
من یکی کوهم ز آهن در میان عاشقانمن ز هر بادی نگردم من هوایی نیستم
۴
من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کسزانک من جان غریبم این سرایی نیستم
صفحهٔ ۱ از ۲