خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۱۶۵۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریممجلس آخر شد و ما تشنه و مخمورسریم
۲
رفت این روز دراز و در حس گشت فرازز اول روز خماریم به شب زان بتریم
۳
باطن ما چو فلک تا به ابد مستسقی استگرچه روزی دو سه در نقش و نگار بشریم
۴
معده گاو گرفتهست ره معده دلور نه در مرج بقا صاحب جوع بقریم
صفحهٔ ۱ از ۶