خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۱۷۹۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلدار من در باغ دی میگشت و میگفت ای چمنصد حور خوش داری ولی بنگر یکی داری چو من
۲
گفتم صلای ماجرا ما را نمیپرسی چراگفتا که پرسشهای ما بیرون ز گوش است و دهن
۳
گفتم ز پرسش تو بحل باری اشارت را مهلگفت از اشارتهای دل هم جان بسوزد هم بدن
۴
گفتم که چونی در سفر گفتا که چون باشد قمرسیمین بر و زرین کمر چشم و چراغ مرد و زن
صفحهٔ ۱ از ۵