خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۱۸۴۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مرا در دل همیآید که من دل را کنم قرباننباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان
۲
دل من مینیارامد که من با دل بیاراممبباید کرد ترک دل، نباید خصم شد با جان
۳
زهی میدان زهی مردان همه در مرگ خود شادانسر خود گوی باید کرد وانگه رفت در میدان
۴
زهی سر دل عاشق قضای سر شده او راخنک این سر خنک آن سر که دارد این چنین جولان
صفحهٔ ۱ از ۴