خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۲۲۹۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز بردابرد عشق او چو بشنید این دل پارهبرآمد از وجود خویش و هر دو کون یک باره
۲
به بحر نیستی درشد همه هستی محقر شدبه ناگه شعلهای برشد شگرف از جان خون خواره
۳
کجا اسراربین آمد دمی کز کبر و کین آمدحیاتی کز زمین آمد بود در بحر بیچاره
۴
الا ای جان انسانی چو از اقلیم نقصانیبه شب هنگام ظلمانی چو اختر باش سیاره
صفحهٔ ۱ از ۳