خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۲۴۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدیبر قلب ماهان برزدی سنجق ز شاهان بستدی
۲
ماه آمدی از لامکان ای اصل کارستان جانصد آفتاب و چرخ را چون ذرهها برهم زدی
۳
یک مشعله افروختی تا روز و شب را سوختیعذری به جرم آموختی نیکی خجل شد از بدی
۴
از رشک پنهان ای پری در جان درآ تا دل بریای زهره صد مشتری ای سر لطف ایزدی
صفحهٔ ۱ از ۲