شعر را زندگی کن
خلوتی با مولانا

غزل شمارهٔ ۲۴۸۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدیآتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی
۲
آتش تو مقیم شد با دل من ندیم شدآتش خویش را بگو کآب حیات آمدی
۳
چاشنی خیال تو می‌بدرد دل مراای غم او چو شکری ای دل من چو کاغدی
۴
شمع بدان صبور شد تا همگیش نور شدنور به است از همه خاصه که نور سرمدی
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth